X
تبلیغات
رایتل

از میلاد تا معراج

شهید مجتبی آدینه وند

جمعه 21 تیر 1392 ساعت 11:16

نامه ای از یک همکلاسی

نامه یکی ازدانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی وازهم کلاسی های شهیدآدینه وند به خانواده شهید


بسم الله الرحمن الرحیم



به گفته: آقای محمد عمو زاده


حضور مادر و پدر گرامی و عموم خانواده آن عزیز و یار عزیزم، دوست بی وفا که مرا در این دنیای خاکی تنها گذاشت.

  بی مقدمه صحبت کنم. بنده محمد عموزاده یکی از دوستان بی چیز او یعنی مجتبی می باشم. و از موقعی که او را شناختم هر موقع که در دانشگاه بودیم یک لحظه از هم جدا نمی شدیم. به او قول دادم که حتماً به منزل شما در کوهدشت بیایم. ولی ... 


مجتبی را کم تر کسی در دوره زندگی اش شناخت ، اما بعد از شهادت ، او دوستان و حتی استادان را هم در غم فرو برد و غم و غصه آنها از این بود که چرا او را نشناختند و ...

    پدر و مادر مجتبی ! نمی دانم از کجا شروع کنم، از آشنایی ام با او یا از خلق و رفتار او و یا از سواد و علم او که او دنیایی از اخلاق بود.

     یادم می آید آن روزی را که - اوائل ترم دانشگاه ـ او را برای امور دانشجویی خواستند، مسئول امور دانشجویی و یا کارکنان دانشجویی، یادم نیست. خلاصه زنی بود که جوابگوی آن خدا بیامرز بود، مجتبی به من گفت: تو با او صحبت کن و مسأله را حل کن. من ناراحت شدم از اینکه چرا او با این همه بیان فصیح و دلنشین خود، مسائل خود را حل نمی کند؟! بیرون از دانشگاه به او گفتم که چرا صحبت نمی کردی با آن خانم که مسأله را بهتر حل کنی؟ گفت: من روم نمی شود و راستش را بخواهی خجالت می کشم.

   کلاً ناراحت بود از وضع دانشگاه ، مطلبی در این زمینه نوشته بود که مقداری از آنرا به من نشان داد...... دو درس داشتیم که با خانم بودند او در این کلاس ها شرکت نمی کرد. کلاس زبان نمی آمد و خانم یزدی (استاد زبان) به من گفت: که چرا آقای آدینه وند به کلاس نمی آید. جریان را به او گفتم بعد گفت: او را دیدی بگو که به دفترم بیاید. من بلافاصله به مجتبی گفتم. گفت: تو هم بیا و گرنه من اصلاً نمی روم. و با هم رفتیم ، بنده خدا سرش پایین بود و اگر می خواست صحبت کند تمام صورتش سرخ می شد.

   من آن موقع متوجه شدم جریان چیست؟ و حال که جایش را خالی می بینم دوست دارم که مثل او اشک بریزم و غصه بخورم و خودم را مورد ملامت قرار دهم .

    بعد از شهادت او چند بار خوابش را دیدم. مثل همیشه در سر نماز جماعت بود و من او را صدا زدم ، گمان می کنم دو الی سه بار که او برگشت و مرا نگاه کرد خوشحال شدم. گفتم مجتبی! ... او با چهره تندی به من نگاه کرد و برگشت و من ناراحت شدم فهمیدم برای چه بود. ...


     یکبار دیگر خواب او را دیدم که مثل همیشه ناراحتی داشت از پانکی ها ؟ من همینطور که او را نگاه  می کردم تازه یادم آمد و به او گفتم: مگر تو شهید نشدی؟ که دیگر معلوم نشد چه شد و از اینجا یادم نیست چه شد...

    و چند بار هم که لحظه ای و مقطعی او را خواب می دیدم که هنوز نتوانستم مفصلاً با او ملاقاتی داشته باشم. اما دربعضی مواقع که تنهایی را حس می کنم به یاد مجتبی می افتم که این لحظه ها برایم خیلی شیرین وگواراست. و حاضرم که خدا عنایت کند حالی به من دست دهد تا ...

    مادر و پدر مجتبی! دوست دارم که اگر شده بیایم به مزار آن شهید و این لطف را شما در حقم بکنید که اگر آمدم مرا راهنمایی کنید. خدا بیامرز یک آدرسی به من داد که نمی دانم آیا این نامه به دست شما می رسد یا نه؟ چون بعد از بمباران به من گفتند که از آنجا مپرس که مثل آبادان و حتی هویزه شده و مردم آنجا همه به روستاها و اطراف شهر رفته اند و برای خودشان چادر زده اند . این خبر خیلی مرا ناراحت نمود که نتوانستم به شهر شما بیایم چون به مجتبی قول داده بودم که حتماً می آیم.

     اگر شده وصیت نامه او را برایم بفرستید خیلی خوشحال می شوم . در آخر شهادت آن برادر بزرگوار و دوست حقیقی ام را به شما خانواده محترم، خصوصاً پدر و مادر داغدیده اش تبریک و تسلیت عرض می نمایم. باشد که ما هم پیرو راستین او باشیم. و برای آن خانواده آرزوی موفقیت و سعادت و کامیابی را دارم.


                 جمعه 25/10/1365 

-----------------------------------------------------------------------------

مدتی قبل پیگیری کردم شاید این آقای عموزاده را پیدا کنم موفق نشدم . درضمن او نمی دانسته که مرحوم پدر مجتبی سالها قبل از شهادتش ، دار فانی را وداع گفته است (هادی قبادی)

 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.