X
تبلیغات
رایتل

از میلاد تا معراج

شهید مجتبی آدینه وند

دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 ساعت 16:08

الگوی دوست و فامیل

به گفته: آقای منصور رحمتی، پسر دایی و هم رزم شهید مجتبی :


مجتبی دو سال از من بزرگتر بود. اون زمان حدود 12-13 سال داشتم. همیشه چشم به رفتار مجتبی داشـتم که چکار می کـنه تا همون کار رو انجام بدم. گـاهی اوقـات هـم بهش حـسودی  می کردم. یه باربا شوروشوق خاصی به مسجد رفتم. مجتبی گفت: چه کارخوبی کردی اومدی. گفتم: مجتبی دوست دارم مثل تو باشم. گفت: می دونی چطور باید نماز جماعت بخونی؟ گفتم: شنیدم نباید حرف بزنی و فقط باید به صدای حاج آقا گوش بدی. گفت: حالا بخون ببینم. منم خوندم. گفت: یه اشتباه داشتی. من که از نمازم مطمئن بودم گفتم: کجاش؟

هیچی نگفت و تازه فهمیدم داره من رو امتحان می کنه ، می خواست ببینه شک دارم یا نه.

  بچه که بودیم پدر مجتبی یک جفت کفش کتونی قشنگ از کرمانشاه براش آورد. من که کفش پلاستیکی می پوشیدم کلی غصه خوردم و شروع به گریه کردم. مجتبی گفت: من اینا رو نمی پوشم، تو ببرشون.

از طرفی هم نمی خواست دل باباش رو بشکنه. رفت و طوری با پدرش صحبت کرد که پدرش سفر بعدی که به کرمانشاه رفت، یک جفت کتونی قشنگ هم برای من آورد.


همیشه هفت سنگ بازی می کردیم. وقتی توپ دستش می افتاد، همین که می خواست توپ رو سمت ما پرتاب کنه دستش رو پس می کشید. می گفتیم: بزن دیگه، اشکال نداره، حقته.

می گفت: دلم نمیاد ، تو فکر کن زدم. بهش می گفتیم جر زنی نکن، اومدیم و توپ به ما نخورد و به دیوار خورد. به اجبار توپ رو سمتم پرت کرد و صاف خورد توی صورتم.

دیگه هیچ وقت نزد.


من خیلی شیطون و پر حرف بودم. یه روز بهم گفت:

پسر دایی!  افتادگی آموز اگر طالب فیضی/ هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است

من اون زمان با خودم می گفتم مجتبی چی داره می گه. اما الان با گذشت حدود سی سال معنی حرف هاش رو دارم  می فهمم.
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.