X
تبلیغات
رایتل

از میلاد تا معراج

شهید مجتبی آدینه وند

سه‌شنبه 20 فروردین 1392 ساعت 17:38

برادر رضاعی

 


به گقته: حاج سعیدکشکولی


خانواده ما  با خانواده شهید مجتبی از بدو تولد در یک محل بودیم.حدود یک سال اختلاف سنی داشتیم.ایشان شیر مادر من را خورده بودند و ما برادر رضاعی بودیم.در یک محل بودیم، با هم دعوا، بازی، شوخی داشتیم. در فوتبال هم تیمی بودیم و ایشون بیشتر در نوک حمله بود. هفت سنگ بازی میکردیم. ما بیشتر جر زنی داشتیم و اون حجب و حیاء خاص خودش رو داشت. ما که از اون بزرگتر بودیم ،انگار اراده ی خودمون رو بر او تحمیل میکردیم.

مغازه ی پدر من و مجتبی در جوار یکدیگر بود و ما هر کدام در مغازه ی پدر خود مشغول به کار بودیم و سعی می کردیم به نوعی برای خود کسب درآمد کنیم. به شکلی که مثلاً من یک سبد سیب جلوی مغازه ی پدرم می فروختم، مجتبی هم همیشه نان قندی می فروخت. ما با هم نوعی رقابت داشتیم و سعی داشتیم مشتری ها را از هم بقاپیم .

مجتبی آدمی بسیار عاطفی بود ولی بروز نمی داد. به قدری خجالتی بود که حتی در تلفنی صحبت کردن با مادرش هم شرمش می شد. به شکلی که یک بار که کنار من بود با مادرش تماس گرفتم، خودم بعد از کلی خوش و بش با مادرش ، گوشی را به مجتبی دادم ولی هر چه تلاش کردم از شدت خجالت نمی توانست با مادرش صحبت کند.

حتی یک مرتبه که از جبهه تماس گرفتم و خبر شهادت مهران متولی رو بهش دادم احساس کردم تلفن قطع شد. بعدها گفتم فکر می کردم خبر شهادت مهران خیلی اذیتت کنه. گفت داشتم منفجر میشدم اما مادرم کنارم بود و راحت نبودم.

عاشق سرعت بود،من همیشه با سرعت رانندگی می کردم، لذا ازهم سفری با من لذت می برد .

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.