X
تبلیغات
رایتل

از میلاد تا معراج

شهید مجتبی آدینه وند

جمعه 16 فروردین 1392 ساعت 10:16

مجتبی از زبان خواهر


به گفته: خانم سرور آدینه وند


مجتبی هفت ماهه به دنیا اومد. مامانم یا شیر نداشت یا خیلی کم شیر داشت. مدام گریه میکرد. یک بار که حاجی کشکولی از کنار خونه ما رد میشد صدای گریه مجتبی رو شنید، علت رو جویا شد و خلاصه اینکه مادر کشکولی ها تنها کسی بود که مجتبی شیرش رو خورد. مجتبی فقط 6 ماه شیر خورد و بعد از اون فقط غذا خورد.

 

از بچگی هم آدم منضبطی بود، تمیزی خونه واسش خیلی مهم بود. وقتی از مدرسه میومد لباسهاشو مرتب میکرد، بدون اینکه کسی بهش گوشزد کنه تکالیفش رو انجام میداد و بعدش تازه سراغ آشپزخونه و غذا میومد.

هیچ وقت برای غذا ایراد نمیگرفت.یک بار که فکر کنم پاییز هم بود ، من اون زمان دو فرزند داشتم ، مشغول تمیز کردن حیاط منزل مادرم بودم. طبق معمول همیشه، مجتبی بعد از نماز ظهر و عصر از مسجد به خونه اومد و یکراست به اتاقش رفت.

حدود دو ساعت گذشت و ساعت حدود 4 شد. سراغ مادرم رفتم و دیدم کنار چراغ علاءالدین نشسته و روی چراغ، قابلمه ی غذاست. ازش پرسیدم منتظر کسی هستی؟ گفت: منتظرم مجتبی برسه و غذاش رو بخوره. گفتم: مجتبی خیلی وقته اومده. مادرم گفت: نه، نیومده.

سر وقت مجتبی رفتم. در اتاق رو زدم و گفتم: دوست داری مادرت رو اذیت کنی؟ گفت: نه. گفتم: پس چرا نمیای غذاتو بخوری؟ لبخندی زد و گفت: فکر کردم شاید مهمون داشتیم و غذا برای من نمونده باشه. حدس زدم اگه بیام و غذا نباشه مادرم شرمنده میشه، دوست نداشتم این اتفاق بیفته.

گفتم، میدونی چیه ؟ مامانم تو رو خیلی دوست داره، همیشه هر چیزی که باشه اول برای تو نگه میداره. پس هر وقت میای خونه، بیا غذاتو بخور که مامان دلخور نشه.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.